اینم یه غزل از مرحوم منزوی برای شروع
خیال خام پلنگ من -بسوی ماه جهیدن بود
وماه را زبلندایش به سوی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید وپنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ -اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بودش
19:16 | سيدبارانی |
